. . .
پــایــان . . .
زل زدم تو چشاش "متاسفم سپهر .... اما من دیگه خر نمیشم"
همون لحظه صدای ِ اس ام اس ِ گوشی ش اومد .....
خودم خوندم ، شماره ی پریا بود "سپهر من بعد از ظهر نمیتونم بیام ... میشه دست از سرم برداری؟ برو پی ِ زندگیت تروخدا ، دور ِ منو خط بکش بابا"
گوشی شُ پرت کردم توصورتش و تو اوج ِ عصبانیت و حرص با خونسردی گفتم "پاشو وسایلتو جمع کن برو بیرون"
لال شده بود ... مطمئنم از شرمندگی .....
رفتم تو اتاقم ... سر ِ تخت دراز کشیدم ، گریه نکردم... برعکس ِ همیشه .... آروم بودم ....
اومد تو اتاق .... حتی نگاش نکردم..... حالم بد میشد وقتی نگاش میکردم و قیافه ی مظلومانه ای به خودش میگرفت ....
خندیدم "خوبه همین الان داشتی گند کاریتو درست میکردی خدا چه خوب جوابتُ داد!!"
نشست سر ِ تخت ... پشتمُ کردم بهش .... "نازنین ببخش ... همین یه دفعه رو .... بخدا دوستت دارم ... بقرآن دوستت دارم ... بچگی کردم .... خانومم ...."
چشمام پر ِ اشک شد ..... یهو تمام ِ خاطرات هجوم اوردن جلوی ِ چشـام .... روز ِ اولی که سپهرُ دیدم .... قرارامون ..... نامزدیمون .....
بازم داشتم خر میشدم ..... ولی نه.... جلوی ِ خودمُ گرفتم .....
"نازنین ام ..... میبخشی منو ... میدونم"
"نـه ... تموم شد سپهر .... برو پی ِ کارِت"
کمرمُ کشید سمت ِ خودش .... "منو نگاه کن نازنین .... من اگه عاشقت بودم الآن اینجا نبودم .... شوهرت نبودم .... میفهمی؟؟"
خنده ام گرفت ..."توقع داری باور کنم آره ؟ پاشو برو بیرون سپهر .... حوصله اراجیفتُ ندارم"
......
آخرین دعوامون بود ...
7 ِ دی مـاه همه چی تموم شد ....
اون رفت و منم رفتم ....
یه روز ِسرد ِ برفی .... زمین و زمان سپید پوش شده بودن .....
و البته اینم بگم به همین سادگی نبود جدایی مون .... بماند چه قدر وساطت شد بین مون .... اما من دیگه دلم صاف نشد که نشد .....
همون بس که بهم خیانت کرد .... اونم نه یه بار .... نه دو بار .....
پ.ن : خیلی چیزا رو از قلم انداختم چون حوصله بازگو کردنشونُ نداشتم .....
پ.ن : خب .... این وبلاگمم تموم شد ..... به همین سادگی ....
یه روزی از همین روزا میرم یه جای ِ بی نشون ....
یه جا که پیدام نکنی بشی واسم بلای ِ جون ....
تو میدونی که دستای ِ تو سرده بدون ِ دست ِ من ....
باید که از اینجا برم تا نبینی شکست ِ من ....
چشمای ِ تو مونده به در با تنهایی ت سر میکنی ....
گاهی به یاد ِ خنده هام گونه هاتُ تر میکنی ....
باید برم باید برم اینجا وفا نداره ....
خاطره هام حتی واسم دیگه صفا نداره ....
باید برم تنها بشی ابر ِ چشات بباره ....
فکر نکنم که اون دلت بی من دووم بیاره ....
من که دیگه حوصله ی گذشته هامم ندارم ....
تواین شبا که بی کس ام بازم تورو کم ندارم ....
باز چه نقشه ای کشیده بود ؟
گفتم تو تاکسی ام و دارم میرم خونه
"مگه کجا بودی؟"
حوصله دعوا و جر و بحث نداشتم "رفته بودم خرید"
"بدون ِ اجازه؟؟"
خندم گرفت ! از عصبانیت ! "این چند روزه نه زنگ زدی نه خبری ازت داشتم حالا یهو زنگ زدی توقع داشتی بهت میگفتم دارم میرم بیرون ؟؟ من هنوز اون روزُ یادم نرفته و نمیره آقا سپهر"
"فراموشش کن نازی ..."
"هـه ! شاید من بتونم فراموش کنم .... اما دستت خیلی سنگین بود .... لبم هنوزم ..."
"ببخشید نازنین .... تقصیر ِ خودتم بود .... معلوم نبود کی پُرِت کرده .... داشتی چرت و پرت میگفتی دیگه خدایی ..... تو همش به من شک داری ...."
دلم میخواست بهش میگفتم دارم از پیش ِ کی برمیگردم .... دلم میخواست میگفتم ازش داره بدم میاد ...... اما هیچی نگفتم ..... خواست بیاد دنبالم که گفتم حوصله ندارم و ترجیح میدم برم خونه .... گفت میاد خونمون .... اَه ...واقعا حوصله شو نداشتم ....
رسیدم خونه .... هیچ کس نبود .... مامانم یه نامه رو میز گذاشته بود و نوشته بود با بابام رفتن فشم ! قربون ِ دل ِ خوش شون برم من ....
و اینم بگم مامان و بابام هیچی از رابطه ی خراب ِ من و سپهر نمیدونستن .... یعنی خودم نمیخواستم بدونن .... و حتی پارگی ِ لبم رو پیچوندم و اصلا حرفی از دعواهامون نمیزدم ....
خودمم انگار منتظر ِ پایان ِ این شروع ِ تلخ بودم ....
سپهر اومد .... لبمُ که دید خودشم جـا خورد ..... بغلم کرد .... بوسم کرد .... تو بغلم گریه کرد .... !
کنار ِ شومینه دراز کشیدیم .... تو بغل ِ هم .... اما من اصلا حال ِ خوبی نداشتم ..... مدام جلوی ِ خودمُ میگرفتم که بغض ام نترکه ....
حتی وقتی گریه میکرد اصلا نپرسیدم چرا ؟! واسه چی؟؟! چی شده ..... ساکت ِ ساکت بودم .....
"نازنین اشتباه کردم ....."
نگاش کردم .....
"آره پریا راست میگفت .... اما غلط کردم .... بچگی کردم ... توخانومی کن ببخش ....."
بلند شدم رفتم رو مبل نشستم ..... "تو راجع به من چه فکری کردی سپهر؟؟؟ فکر کردی هالو گیر اوردی؟ یه بار میگی بهت الکی شک دارم حالا اومدی میگی آره همش راست بوده؟؟؟ خجالت نمیکشی؟ زل میزنی تو چشام میگی راست بوده؟ حیا کن سپهر .... من دوست دخترت نیستما ..."
هیچی نمیگفت....
با بغض گفتم "خودتُ بذار جای ِ من .... اگه من اینکارُ میکردم چیکار میکردی ؟ چه رفتاری میکردی؟؟؟ تو منوپیش ِ خودمم کوچیک کردی ..... نمیتونم ببخشمت سپهر ....نمیتونم ....."
بازم هیچی نگفت
داد زدم "خب یه چیزی بگو ... از خودت دفاع کن ....من چه بدی در حق ِ تو کرده بودم بی معرفت ؟ تو خیانت کردی ..... میفهمی ؟؟ خیــــــانت .... خیانت که دیگه شاخ و دُم نداره .... تورفتی پی ِ الواتی و خوش گذرونی ... بعد چپ و راست به من امر و نهی کردی که حق ندارم تنها بیرون برم !"
آروم گفت "صبر کن نازنین ....زود قضاوت نکن ..."
"ولی دیگه همه چی تموم شد .... همه چی .... خودت خواستی .... توام لایق ِ خیانت کردنی ..... همون طور که تو منو لایق ِ خیانت کردن دونستی...."
اومد کنارم نشست .... دستمُ گرفت .... با بغض گفت "نازنین به ارواح ِ خاک ِ بابام عاشقتم .... غلط کردم ..... ببخشید ...."
......
پ.ن : دارم شدیدا درس میخونم .... میخوام دانشگاه قبول شم .... خسته شدم از این یکنواختی ....
پ.ن : پرسیده بودی من هنوز عاشق ِ سپهرم یا نه؟ سپهر عشق ِاول و آخرم بود ... آره اگه دروغ نگم هنوزم عاشقشم .... حتی تو اوج ِعصبانیت که ازش حالم بهم میخورد دوسش داشتم ..!
پ.ن : "تورو دوست دارم زیاد" از مازیار فلاحی رو اینروزا زیاد گوش میدم .... دلم تنگه ....سپهر اون سر ِ دنیا و من تک و تنها افتادم این گوشه ی دنیا.... شمام گوش بدین .... حداقل چند دقیقه خودتونُ جای ِمن بذارین....
پ.ن : این داستان ِ کوفتی که تموم شه این وبلاگم تموم میشه ....
روزهـا گذشتند ... بی خبر از هم ....
چندان علاقه ای نداشتم ببینمش ....لبم پاره شده بود ...
به "پریا" زنگ زدم میخواستم برم حضوری ببینمش ... قرار گذاشتم باهاش تو پارک ِ طالقانی ....
یه دختر ِ قد بلند ِ لاغر .... خوشگل نبود اما زشت ام نبود .... هوا خیلی سرد بود ... خیلی .... ترجیح دادیم به جای ِ نشستن قدم بزنیم ....
شروع کرد"اونروز تو به سپهر جریان ِ دسته کلیدُ زنگ زدن ِ منو که گفتی ... سپهر خیلی زنگ زد ولی دیگه جوابشو ندادم ... میدونستم فهمیده .... اومد دم ِ خونه م ، بماند که چه قدر داد و بیداد راه انداخت ، تهدیدم کرد .... دسته کلیدُ انداختم تو صورتش و گفتم یه بار دیگه پاشُ اینجا بذاره زنگ میزنم به پلیس ...."
با کنجکاوی گفتم"خب!"
خندید"خب که خب ! رفت که رفت ...!"
"چرا اینکارُ کردی؟"
نگام کرد"من اونروزبهت گفتم میخوام بهت کمک کنم ، ببین نازنین من هر چه قدرم آدم ِ کثیف و عوضی باشم ولی حاضر نیستم یه خونواده رو از هم بپاشم ...."
سرمُ انداختم پایین "اما من یه جورایی هنوزم شک دارم به این قضیه ...."
گوشیشُ دراورد...."بیا این عکسای ِ جدیدش ... ببین .... حتما باور میکنی دیگه ...."
گوشی رو ازش گرفتم ... عکسای ِ سپهر بود ..... اَی نامرد.... حلقه مونم دستش بود ..... هــــه !
همون یه ذره امیدی ام که داشتم تموم شد.....
"نازنین کار ِ سپهر اشتباه بوده ... میدونم .... اما اگه دوسش داری این ماجرا رو فراموش کن .... زندگیتُ خراب نکن .... میدونم حتما الآن داری به جدایی فکر میکنی ... اما اشتباه نکن دختر ِ خوب ... تو مگه چند سالته که حالام بخوای ازش جدا شی؟؟ اشتباه کرد ، خریت کرد ... تو کوتاه بیا ...ببخشش .... منم بهت قول میدم هیچ جوره نبینمش یا اگه بازم زنگ زد جواب ندم ..... بشین باهاش حرف بزن ... اصلا بشین دلیل ِ این کارشو بپرس .... تو به این خوشگلی و خانومی .... نمیدونم بخدا چرا هنوزم دست از کاراش بر نداشته .... ببین چه قدر دوستت داشته که باهات ازدواج کرده دختر ِ خوب .... فقط بهت میگم یه کاری نکن که بعدا پشیمون شی ...."
صورتم خیس شد .... به شدت سردم شده بود .... گفتم بهش زنگ میزنم و دیگه باید برم خونه .....
برگشتم و تو راه کلی فکر کردم .... تو تاکسی که نشسته بودم گوشی م زنگ خورد ..... چشام گشاد شدن ! Sepehr !
نمیخواستم جواب بدم ولی .... "بله؟"
"سلام خانومم .... کجایی عزیزم؟"
پ.ن : موج ِ سبز 13 ِ آبان یادتون نره .... میبینمتون ....
پ.ن ۲ : فریماه خانومی وبلاگت واسه من باز نمیشه .... شما و مامانت به من لطف دارین .... قربون مهربونیت عزیزم
"چی داری میگی ؟ پریا کیه ؟ بذار خبر ِ مرگم بیام تو بعدا شروع کن"
داد زدم "خیلی کثافتی بخدا ، برو گمشو بیرون ، دیگه حتی نمیخوام ببینمت"
درو محکم بست و اومد طرفم "د ِ بس کن دیگه ، هر روز من یه برنامه باید با تو داشته باشم؟"
زدم زیر ِ گریه "خیلی نمک نشناسی بخدا ، حالا حتی اگه نامزد بودیم باز یه حرفی ، اما حالا که اسمم وارد ِ اون شناسنامه ی کوفتی ت شده ، حالا که میبینی من زنت ام ، چرا هنوزم به کثافت کاریای ِ قبلت ادامه میدی؟ اونروزم شیوا راست میگفت ، اونی که دروغ گو و آشغال ِ تویی"
سمت ِ چپ ِ صورتم داغ شد .... خیلی داغ ....
اولین باری بود که دست روم بلند میکرد .... درست یادمه .... 24 ِ آذر ِ 87 .....
تلو تلو خوردم ، اصلا انتظار نداشتم ....
نعره زد "زبون واسه من باز کردی ؟ چته ؟ نکنه فیلت یاد ِ هندستون کرده هــان ؟ میخوای مث ِ قبلت بری پسر بازی ؟ آدمت میکنم نازنین ، به من انگ نچسبون عوضی ، اصلا من خریت کردم زن گرفتم ، بابا گـه خوردم ، به قبر ِ پدرم خندیدم خودمُ بدبخت کردم ..... روزُ شبتُ سیاه میکنم تا بفهمی سپهر یعنی چی ..... اون رومُ بهت نشون میدم .... تا حالا سکوت کردم هر چی خواستی گفتی .... من میرم دختر بازی؟؟؟ دسته کلیدم کجا جا مونده بود هـان ؟ بگو برم بگیرمش .... د ِ بگو ...."
خواستم دهن باز کنم که یه سیلی ِ دیگه جوابم بود .... دهن ام پر از خون شد .... با گریه رفتم تو اتاقم و درو بستم ......
ازش متنفر شده بودم ....
با صدای ِ در فهمیدم که اونم رفت .....
پ.ن : نمیدونم کسی حس مُ میتونه بفهمه یا نه .... دلم تنگه ... حتی واسه دعواهامون .... دو ماهه انگار یه چیز ِ با ارزشُ گم کردم .... شبا میرم تو حیاط ، میشینم سر ِ پله و فقط افسوس میخورم به روزایی که گذشت ..... میدونم دیگه هیچ وقت سپهرُ نمیبینم .... و این آزارم میده و متاسفانه هرچه قدرم نقش بازی میکنم موفق نیستم ....
پ.ن : من حتی داشتم ناخواسته مادر میشدم ! یادش بخیر ... تموم شد .... همه چی .... همه چی .... حتی خودم .....
پ.ن : نمیدونم ... شاید دیگه حتی فردا نباشم .... خیلی داغونم .... میخوام هرچه زودتر خودمُ خلاص کنم از این زندگی ای که هر لحظه ش واسم عذابه .....
شـام رو در آرامش خوردیم و بعد از شـام به مادر شوهرم توی ِ شستن ِ ظرفها کمک کردم و سپهرم جلوی ِ تلویزیون لم داده بود و فوتبال میدید
اون شب موقع ِ خواب دوتامون چسبیده بودیم بهم و پنجره ی اتاقُ باز گذاشته بودیم ! سرد بود ولی تو بغل ِ سپهر احساس ِ خوبی داشتم ....
فردای ِ اون شب تولدم بود .....
بهترین تولد ِ عمرم کنار ِ همسرم که اولین و آخرینش شد ....
کلی رقصیدیم و دوتامون خوشحال بودیم ....
سپهر بهم هدیه ، یه دستبند ِ طلا که خیلی زیبا بود ، داد .... که اسمای ِ جفتمون روش حک شده بود .... (که متاسفانه بعد از جدایی ، سپردمش به مامانش چون نمیخواستم یاد ِ چیزی بیفتم)
روزها گذشتن و سپهرم هیچ واکنش ِ شک برانگیزی از خودش نشون نمیداد و من کلا ماجرای ِ شیوا رو به فراموشی سپرده بودم ....
اواخر ِ آذر ماه بود
من خونه تنها بودم و قرار بود سپهر مستقیم از دانشگاش بیاد خونه ی ما (واینو بگم من دیگه آموزشگاه نمیرفتم و ترجیح داده بودم مثلا غیر ِ حضوری بخونم!!)
هوام خیلی سرد بود و من تو خونه دور ِ خودم پتو پیچیده بودم و لحظه شماری میکردم واسه برگشت ِ سپهر ....
پشت ِ پنچره چشم انتظار نشسته بودم که گوشی م زنگ خورد ، حدس زدم سپهر باشه
بدو بدو هجوم بردم سمت ِ گوشی م
شماره نا آشنا بود .... جواب دادم ....
صدای ِ نازک و دخترونه ای گفت : سلام نازنین خانوم ....
"سلام ! شمـا؟"
مکثی کرد و گفت "آشنا میشین ..."
خوشم نیومد "وا .... خب بفرمایین شما؟"
"رک بگم؟"
"آره"
"من دوست دختر ِ سابق ِ سپهرم"
جا خوردم .... خب اینو میدونستم سپهر قبل از من دوست دختر زیاد داشته ..... اما منظورشُ از زنگ زدن نفهمیدم .... سعی کردم آروم باشم ....
"خب .... که چی؟ کارتون؟"
وقیحانه گفت "سپهر هنوزم با من ارتباط داره"
از عصبانیت خندیدم "ببخشید خانوم ، اما اینو میدونی که من زنش ام و سپهرم خوب میشناسم ، رو چه حساب انقدر مطمئن حرف میزنی؟"
اونم خندید .... با یه لحن ِ تمسخرآمیز "رو حساب ِ اینکه سپهر تا همین چند دقیقه پیش با من بود و دسته کلیدشم تو ماشین ِ من جا موند"
خشکم زد .... ادامه داد"ببین نازنین خانوم ، باور کن نمیخوام زندگیتو خراب کنم ، میدونم تازه دو،سه ماهه عقد کردین ، ولی بهتره از همین اول ِ زندگی آقا سپهرتُ بشناسی ..."
نزدیک بود بغض م بترکه "ببخشین خانوم ِ ..."
"پریا هستم..."
"پریا خانوم...تروخدا دارین راست میگین یا سر به سرَم میذارین؟؟"
"نازنین .... چرا خودتُ میخوای گول بزنی؟ سپهر نمیتونه با یه نفر بمونه .... ببین خانومی ، من و سپهر الآن یک سال و نیمه با هم دوستیم .... زمانی که با تو دوس شد من ایران نبودم و اون زمانم رابطه ی من و سپهر با هم خوب نبود .... وقتی برگشتم که شما چند هفته بود عقد کرده بودین .... اون موقع که فهمیدم گفتم سپهر دیگه زن داره ، نامردی کرد و ازدواج کرد اما به هرحال دیگه مال ِ یکی دیگس ... بیخیالش شدم .... اما به خداوندی ِ خدا خودش بهم زنگ زد ، اوایل جواب نمیدادم اما اومد جلوی ِ در ِ خونمون ، اصرار کرد .... به روش نیاوردم که میدونم ازدواج کرده .... خواستم بیخیالم شه ، حتی الکی گفتم نامزد کردم اما میدونست دروغ میگم ...."
پریا اینارو میگفت و من گریه میکردم .....
".... نازنین ، سپهر هوس بازه ، بخدا الانم نمیخواستم بهت زنگ بزنم ، اما وجدانم وادارم کرد .... ببین دختر ِ خوب ، سپهر متولد ِ 68 ِ اونوقت من 65یی ام ! هیچ جوره بهم نمیخوریم ، صد دفعه به بهونه های ِ مختلف پیچوندمش ولی بیخیال نمیشه ...."
با هق هق گفتم "تقصیر ِ توام هست .... تو که میدونی زن داره چرا هنوز جوابشو میدی ؟ خودتم دوسش داری حتما ...."
"دوسش داشتم .... زمانی که مال ِ خودم بود .... الان دیگه نه .... میخوام کمکت کنم نازنین ...."
"من هیچ کمکی نمیخوام"
و گوشی رو قطع کردم .....
به زمین و زمان فحش میدادم ....
زنگ زدن ..... سپهر بود .... درو باز کردم ....
با یه دسته گل وارد شد ...."سلام نازنین ِ خودم"
"خیلی پستی سپهـــــــر ...."
خنده رو لباش ماسید .....
داد زدم "دسته کلیدتُ برو از پریا بگیر ...."
بلند شد چراغُ روشن کرد
چشمامُ بستم
صدای ِ خش خش اومد ، دوباره چراغُ خاموش کرد و اومد نشست کنارم
چشامُ باز کردم ، چیزی نمیدیدم ....
دستمُ گرفت گذاشت رو یه چیزی که تو دستش بود .... فهمیدم کتابه ....
"تو که قرآنُ قبول داری؟"
گفتم "آره"
گفت"به همین قرآن قسم ، از وقتی با تو بودم فقط و فقط به تو فکر کردم و تو واسم از همه کس و همه چی با ارزش تر و مهم تر بودی و شدی ، هیچ کس ام نیومده که جاتُ بگیره..."
با بغض گفتم "پس شیوا..."
"نازنین ، شیوا حسوده ، اینو همه ی فامیل میدونن ، به همه کس و همه چی حسودی میکنه ، پارسال که پسر عمه ام نامزد کرده بود نزدیک بود با دروغایی که به مهرنوش (عروس) گفته بود کلا همه رو به جون ِ هم بندازه ، هنوزم آدم نشده ، بچه س ، ولش کن تروخدا ، کم کم میشناسیش ...."
خودمُ پرت کردم تو بغلش که در باز شد ....
مامانش بود .... مارو که دید خجالت کشید درو بست از پشت ِ در با خنده گفت : عشق بازیتون که تموم شد تشریف بیارین شام حاضره
"سپهر ، پس اینی که الآن زنگ زد کی بود؟ هـان؟ چرا جلوی ِ من صحبت نکردی؟چرا؟"
خندید"تو دیوونه ای بخدا" بعد گوشیشُ از تو جیب ِ شلوارش دراورد و گفت "ببین کی بود؟"
گوشی شُ گرفتم ، شماره ی بابام بود !!! نگاش کردم "یعنی چی اونوقت؟"
"یعنی اینکه ما نمیتونیم بدون ِ دردسر شمارو سوپرایز کنیم خانوم؟؟؟ یه کم فکر کنی میفهمی هفته ی دیگه چه خبره ، خواستیم فردا شب ...."
جیغ زدم ! "تولدمه !! اما حالا چه عجله ای بود فردا شب؟؟"
گفت "هفته ی دیگه مامانت اینا نیستن دیگه آی کیو خانوم ، یادت نیست مگه؟ میخواستن برن مشهد"
"عـــاشششقتم سپهرررر"
پ.ن : یاد ِ اون شب افتادم .... یه بغض ِ بدی نشست تو گلوم ..... هنوزم صدای ِ خودم تو گوشمه ! با چه حرارتی گفتم "عــاشششقتم ..." هـــه .... همه ی اونروزا تموم شدن ....
پ.ن : دلم واسش تنگ شده ..... سپهر 2 مـاهه از ایران رفته ..... واسه همیشه .....
پ.ن : چند نفر کنجکاوی کرده بودن که کجای ِ تهران زندگی میکنم ، انقدر جالبه براتون ؟؟! من خونه ی مامانم و بابام زندگی میکنم ، تو قلهک ، ولی خونه ای که قرار بود من و سپهر توش شروع به زندگی کنیم شهرک ِ غرب بود .... که فروختنش .... بعد از جدایی مون ....
اومد تو اتاق
درو که باز کرد نور ِ شدید ِ توی ِ سالن چشمامُ زد و غلت زدم و پشتمُ کردم به سپهر
زیر ِ سرَم از اشکام خیس بود ....
"پاشو بیا دیگه ، تو که هنوز دراز کشی!"
جوابشُ ندادم ، درو بست اومد کنارم نشست ....
حتی برنگشتم که ببینمش .... از حرص داغ بودم .... احساس میکردم دو تا گوش ِ دراز دارم ..... احساس میکردم منو خر فرض کرده ..... گلوم از بغض درد میکرد .....
سرشُ اورد جلوی ِ صورتم و گونه مُ بوسید .... "باز که گریه کردی"
با بی حوصلگی گفتم بره و تنهام بذاره
دراز کشید و بدن ِ منو به سمت ِ خودش کشید .... "چت شده نازنین؟؟ انقدر زود ازم خسته شدی؟؟"
کله مُ برگردوندم ، تو تاریکی چشاش برق میزد .... "دیروز کجا بودی؟"
جا خورد "یعنی چی؟؟ دانشگاه بودم"
پوزخند زدم "تو ماشین ت ؟! دانشگات تو ماشینته؟؟"
"چی داری میگی نازنین؟ چت شده تو؟ این شر و ورا یعنی چی؟؟ باز کی پُرِت کرده؟"
دستمُ زدم زیر ِ سرم و دمر دراز کشیدم "اون دختره کیه سپهر؟ همون که دیروز تو ماشین ت بود؟"
عصبانی شد "باز شروع نکن ، چرا انقدر چرت و پرت میگی؟ کدوم دختر؟ تو به زمین و زمان شک داری ، دیوونم کردی دیگه ، اَه"
نمیخواستم صدامون بلند شه ، تا جایی که میتونستم خودمُ کنترل کردم "شیوا دیدتت"
ساکت شد ...
...دیروز با یه دختره دیدمش ....
فقط چند ثانیه مات و مبهوت نگاش کردم .... خون به مغزم نمیرسید .....
صدام میلرزید و دو رگه شده بود : تو مطمئنی شیوا ؟؟
سرشُ تکون داد : آره بخدا ، خودم دیدم .... تو ماشین ِ سپهر بود .....
بدجور بهم ریختم ، اشک تو چشام جمع شد : کجا دیدیش ؟ دختره چه شکلی بود ؟
هول شد ، دست و پاشُ گم کرد : از مدرسه که داشتم برمیگشتم ..... نازنین بخدا نمیخوام زندگیتُ خراب کنم ، فقط خواستم یکم حواست بهش باشه ....
مامانش صداش زد و اونم فوری درو باز کرد و از اتاق رفت بیرون و من موندم و یه دنیا سوال و یه دریا اشک .....
سر ِ تخت ِ سپهر دراز کشیدم و پتو رو کامل کشیدم رو خودم و بی صدا اشک ریختم ..... احتمال نمیدادم دروغ گفته باشه ...... باید تکلیفمُ باهاش روشن میکردم .....
مگه ما چند وقت بود که عقد کرده بودیم ؟؟ هنوز یک ماه هم نشده بود ....
با صدای ِ سپهر چشامُ باز کردم ....
"نازنین ام ، خانومم .... بلند شو .... من اومدمـا ...."
برگشتم ، چشامُ باز کردم ، تا سپهرُ دیدم زدم زیر ِ گریه .....
چشماش از فرط ِ تعجب گشاد شده بود ! "چی شده نازی؟؟"
نتونستم بگم .... نتونستم .... فقط آروم خودمُ کشوندم تو بغلش ، سرمُ گذاشتم رو سینه ش "هیچی ... دلم واست تنگ شده بود"
خندید "دیوونه ! پاشو برو دست و صورتتُ بشور دختر ... پاشو"
خواستم بلند شم که گوشی ِ سپهر زنگ خورد .... از اتاق رفت بیرون ....
از پنجره ی اتاق توی ِ تراسُ دید زدم .....
آروم صحبت میکرد .... هیچی نفهمیدم .....
دوباره صورتم خیس شد و خودمُ انداختم سر ِ تخت .....
دیگه مطمئن شدم یه چیزیُ داره ازم پنهان میکنه ....
ادامه دارد ...
بعد از نامزدی سپهر قول داد که در کنار ِ درس خوندن سر ِ کارم بره ، البته اینم بگم وضع ِ مالی ِ سپهر اینا خوب بود چون پدرش کلی مال و اموال بعد از خودش به جا گذاشته بود و حتی اگه سپهر کار هم نمیکرد میشد یه زندگی ِ نسبتا خوب با کرایه هایی که از چند تا مغازشون میگرفت شروع کرد .....
اما خب بهتر این بود که سر ِ پای ِ خودش می ایستاد
بعد از چند روز تو شرکت ِ دایی ش شروع به کار کرد
شرکت ِ دایی ش طرفای ِ میرداماد بود و تقریبا میشه گفت به ما یه مقدار دور بود و من مث ِ همیشه نمیتونستم کنترلش کنم !
و این خیلی اخلاق ِ بدی بود ، بارها و بارها دختر عمه هام بهم میگفتن کنترل ِ زیاد از حد خوب نیست و طرفُ سرد میکنه ....
اما من دست ِ خودم نبود ، همون قدر که من به سپهر گیر میدادم اونم در مقابل همینکارُ میکرد ....
تابستون ِ خوبی کنار ِ هم گذروندیم و اول ِ مهر شد و من کلاسام شروع شدن (پیش دانشگاهی) و سپهر هم میرفت دانشگاه (قزوین)
7ام آبان ماه عقد کردیم
(دلیل ِ اینکه خیلی خلاصه میگم و رد میشم واسه اینه که زودتر برسم به همون جایی که باعث ِ فرو ریختن ِ زندگی مون شد)
خوشبختانه مادر شوهرم رفتار ِ خوبی باهام داشت و باهاش راحت بودم و اکثر ِ اوقات م خونه سپهر اینا بودم حتی اگه خود ِ سپهر نبود من با مامانی صحبت میکردم و بهش کمک میکردم ....
و البته مث ِ قبل چندان به درس ام اهمیت نمیدادم ....
یه روز که خونه ی سپهر اینا بودم و سپهر دانشگاه بود و من اون روز ، روز ِ تعطیلی م بود و ترجیح داده بود خونه ی خودمون نمونم لحظه شماری میکردم واسه برگشت ِ سپهر ....
ساعت طرفای ِ 3 بعد از ظهر بود که زنگ زدن ، مامانی گفت احتمالا سپهره ، اما من شک داشتم آخه سپهر 7 اینطورا میرسید .....
درو باز کردم .... خاله و دختر خاله ی سپهر بودن .... بعد از روبوسی اومدن تو و من و شیوا (دختر خاله ش) مشغول ِ صحبت شدیم
شیوا یه سال از من کوچیکتر بود و نمیدونم چرا اما حس میکردم اصلا از من خوشش نمیاد و دلیلشُ همون روز فهمیدم .....
تو اتاق ِ سپهر نشسته بودیم ، من سر ِ تخت ِ سپهر بودم و شیوا رو صندلی جلوی ِ من نشسته بود و مشغول ِ اس ام اس بازی و همون طوری ام صحبت میکردیم ....
یهو بی مقدمه برگشت بهم گفت : سپهرُ خیلی دوس داری؟؟ گفتم : آره ، چه طور مگـه؟ گفت : هیچی همین طوری خواستم بدونم ، ببینم اونم دوستت داره؟ تعجب کردم : آره حتما ، واسه چی میپرسی؟؟ گفت : آخه سپهر همیشه دور و برش دختر زیاد بوده و تا جایی که من میشناسمش آدمی نبود که با یه نفر بمونه ... نمیدونم چه طور شد یهو به فکر ِ زن گرفتن افتاد !!
فشـارم افتاد .... دستام سرد ِ سرد شدن ....
گفتم : شیوا تو چیزی ازش میدونی ؟؟
زل زد تو چشام : نمیخوام زندگی تُ خراب کنم اما دیروز .....
ادامه دارد ...